نزدیک، نزدیک‌تر

راستش قصه‌ی این‌که چی شد عکاس شدم خیلی طولانیه. قرار هم نیست که قصه تعریف کنم. به نظر خیلی‌ها که خانواده من رو می‌شناسن شاید مسخره باشه، می‌گن پدرش عکاس بود  و این‌هم شد. اما به این سادگی نیست. خُب معلومه که خیلی چیزها از پدرم یاد گرفتم و یا دسترسی به ابزار و فن برام مقدور شد. اما این‌ها یک وَر داستان است، اون‌وَری که از من عکاسی ساخته است که ابزار، فن و تکنیک عکاسی رو می‌شناسد. می‌تونم عکس خوشگل بگیرم از خوراکی‌ها و یا کارخونه‌ها. همین. کاری که بسیاری از عکاسها می‌کنند و یا حتا کاری که بسیاری از عکاسان خبری انجام می‌دهند. عکس می‌گیرند. عکس خوب می‌گیرند.
اما برای من یه چیز دیگه وجود داره، یه چیزی مهم‌تر از خود عکاسی، یه حس و نیاز شخصی برای کشف جریان جاری در هر چیزی.  تحولات اجتماعی باشد یا نزدیکی و شناخت یک نفر آدم، فرقی نمی‌کند. عکس و عکاسی این‌جا بیشتر برایم یک وسیله است نه هدف. وسیله‌ای برای دریافت نمای نزدیک و نزدیک‌تر. خیلی اوقات لازم نیست زیاد گوش بدی، بخونی، کافیست درست ببینی. از نزدیک، نزدیک‌تر. دوربین عکاسی این امکان را برایم فراهم می‌کند.